تبليغاتX
کبک سرزمین رویاهای من

کبک سرزمین رویاهای من

خاطرات من از تصمیم به مهاجرت تا مهاجرت

تعویض وبلاگ

سلام دوستان

امیدوارم که خوب باشید

راستش این وبلاگ به خاطر یک سری مشکلات که تو اپ شدن و باز شدن صفحه داشت رو عوض کردم

از این به بعد تو ادرس جدیدی که گداشتم در خدمتتون  هستم

بازه به خاطر تمام مشکلات ببخشید و ادرس جدیدو لینک کنید

ممنون

موفق باشید

http://arcq.blogspot.com/

منتظر نظراتتون هستم

بای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 2:9  توسط امیر  | 

شما یادتون نمیاد …

شما یادتون نمیاد …
شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ…

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم…..

شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم1))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود

شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون 1 ))

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام …

شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه… احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر…!!

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه “برگه امتحان” گنده نوشته بودن

شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی….. (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران

شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت ۶:۴۰ تا ۷ صبح، رادیو برنامه “بچه های انقلاب” رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود

شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما 1 )))

شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد

شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم

شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم

شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند

شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد

شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی

شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش

شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه

شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.

تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!

آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان

شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:

آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم

شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن

شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)

شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم

همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان …

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه… بالهاشو زود میبنده… روی گلها میشینه… شعر میخونه، میخنده

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد

شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم

شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است… قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 1:1  توسط امیر  | 

بزرگترین مانع پیشرفت شما

بزرگترین مانع پیشرفت شما

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.»

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند.
تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.
با تشکر از msourena
http://forum.faclip.ir
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 22:45  توسط امیر  | 

ثبت رایگان تبلیغات در کانادا

سلام دوستای خوب و مهربون

دوست بسیار خوب و مهربون مون علیرضا که خیلی به فکر تمام کسانی که درکانادا هستن یا دارن میان

یک کار خیلی قشنگ کرده که به کمک و همفکری همه نیاز داره حتما یه سری بزنید و خودتون ببینید

البته نظر واسه این دوست خوبمون فراموش نشه

اینم ادرس وبلاگ دوستم

http://radiocanada.blogfa.com/

حتما ببینید

علی رضا خیلی باحالی بخدا

  نا قابله

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 12:58  توسط امیر  | 

اینترنت نسبتا پر سرعت

سلام

اول از همه به دوستانی که تو مصاحبه قبول شدن تبریک میگم ، واسشون ارزوی موفقیت دارم

اینترنت نسبتا پر سرعت من بالاخره از دیروز راه اندازی شد بازم خدا رو شکر هرچی هست از

dial - up بهتره. از این به بعد همیشه انلاین هستم و منتظر خبر های خوب

چند روز پیش خانواده ام از شیراز اومدن اینجا و یه چند روزی از تنهایی در اومدم . البته با خبر های توپ اومده بودن.

یکی از دوستای پدرم وکیل  هست . پدر جان با هاش صحبت کرده بود در مورد من اونم  سفارش کرده بود که در اولین فرصت برم پیشش تا واسه کارای ترجمه و ارسال مدارک ، پر کردن فروم  و یک سری کارای دیگه راهنمایم کنه .

یک سری از اطلاعات هم میخواست که بتونه واسم اونجا کار یابی کنه . خودش تازه از کانادا اومده بود .

خلاصه اینکه گفت خیالت از همه نظر راحت باشه . ادم خیلی خوبی هست هر کدوم از دوستان که سوالی دارن بگن تا راهنمایی شون کنم برن پیش ایشون و بتونن مشاوره بگیرن .

من خودم اخر شهریور میام شیراز و حتما باید برم دفتر شون .

راستی کلاس فرانسه هم همون جا دارن هم خصوصی و هم عمومی . نمیخواهم قرار داد ببندم که کارام رو انجام بدن ، واسم فایل باز کنن فقط مشاوره و راهنمایی .

البته از نظر اینکه اشناست خیالم راحت هستش . مطمئن هستم که از اون دسته ادم های ..... نیست . به نظرم حداقل  صحبت کردن باهاشون ارزش داره .

 خوب حالا فعلا از بحث وکیل بییایم بیرون وقتی رفتم واستون کلی تر مینویسم.

منم خوبم و در حال درو کردن زبان شیرین فرانسه  هستم .خوب پیش میره . با این تجربیاتی هم که دوستان از مصاحبه شون مینویسن حسابی امیدوار شدم .

فعلا در گیر نامه ی سابقه کار هستم هنوز موفق نشدم اون چیزی رو که میخام بگیرم ولی خوب یه سری چیزا آماده کردم که ببرم و ممهور به مهر عزیز شرکت کنم . رفتم از امور اداری شرکت سوال پرسیدم گفتن بیار واست مهر میکنیم دیگه اگه خدا بخواهد از  اصلی ترین و سخت ترین مرحله جمع اوری مدارک تا اخر این هفته  عبور میکنم و به امید خدا تا اخر این ماه ارسالشون میکنم.

واسم دعا کنید که مشکلی پیش نیاد .

این هوای اینجا هم انگار دوست نداره یکم خنک تر شه . همچین ادم و آبپز میکنه ؛ ولی خوب باید تحمل کرد دیگه کاریش نمیشه کرد

راستی من از چندین نفر در مورد تغییر قوانین کبک یه چیزایی شنیدم میگن دی ماه یه تغییرات دارن . خوب نمیشه هم بی تفاوت بود . به هر حال نباید ریسک الکی کنیم . تا دی هنوز ۳ ماه وقت هست . باید یکم بیشتر زبان و کار کنیم .

دوستای خوب اگه اطلاعات جدیدی کسب کردن خوشحال میشم من رو هم در جریان بزارید

بهترین ها رو واسه همه ارزو میکنم

پیروز و سربلند باشید

همتون رو  دارم و  به  هستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 12:42  توسط امیر  | 

نمی دونم اگه برگردیم عقب............ دل طوقی واسه کی پر میزنه

اين روزا گوزنُ سر نمی‌بُرن
 

             می‌شکنن شاخش و ميفرستن تو باغ


      اين روزا تاقُ نمی‌ريزن سرش


سر گله‌اشون رو می‌کوبن به تاق


آخر نمايشا عوض شده


     همه نقش همُ بازی می‌کنن


اونايی که چشمشون به قدرته


      هم‌پياله‌هاشُ راضی می‌کنن


نمی‌دونم اگه برگرديم عقب


    دل طوقی واسه کی پر می‌زنه؟


اگه فرمونُ يه شب دوره کنن


    چند تا چاقو پشت قيصر می‌زنه؟


نمی‌دونم اگه برگرديم عقب


   داش‌آکل به عشق کی سر می‌کنه؟


اگه رستمُ ببينه روی خاک


    پشتشُ بازم به خنجر می‌کنه؟


پای روضه خودت گريه نکن


    وقتی گريه ننگ مردونگيه


دوره‌ای که عاقلاش زنجيرين


     سوته‌دل شدن يه ديوونگيه


اين روزا دوره غيرت‌کُشيه


       کی می‌دونه قيصر اين روزا کجاست؟


بکُشی و نکُشی می‌کُشنت


     اينجا... اينجا بازارچه آب‌منگلياست».
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 18:0  توسط امیر  | 

خوب اینم از مدرک ولی..............

اگر می خواهید شرایط آن طور باشد که شما می خواهید و دوست دارید ، پس به سیاره ای دیگر بروید و دنیایتان را آنطور که دوست داری بسازید.


سلام همسفران

بالاخره بعد از کلی رفتن و امدن , تماس , بحث این مدرک موقت لیسانس من اماده شد و من روز شنبه موفق شدم از دانشگاه بگیرمش . ولی زیر مدرک بزرگ نوشته که این گواهی ارزش ترجمه ندارد !!!!!!

وقتی این و دیدم خیلی آتیش گرفتم بعد که پرسیدم گفتن که باید اصل دانشنامه باشه که بتونی ترجمه کنب ولی خوب از چند نفر که پرسیدم گفتن که می توانم همین رو بفرستم و تا قبل از مصاحبه اصلشو برسونم به سفارت.

خوب از حالا دیگه باید شروع کنم به جمع کردن باقی مدارک .

کلاسهای زبان هم خوب پیش میره ولی خوب یکم فعالیتم کمه و باید بیشتر تلاش کنم  . بنده خدا استادم خیلی زحمت میکشه منم نمیخوام زحمتاش هدر بره و به خودم قول دادم که بیشتر تلاش کنم فقط یکم سر کار سرم شلوغه. ولی با این همه باید موفق بشم ومطمئنم که میشم.

خوب دوستای خوب که از ما جلوتر هستن هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم


منتظر راهنمایی هاتون هستم .

نمیدونم از کجا و چطوری شروع کنم ولی فکر کنم اصلیترینش سابقه کار باشه

سابقه کار به فارسی بگیرم و بعد ترجمش کنم کافیه یا باید ترجمه شدش هم مهر شرکت و داشته باشه؟

اگه چیز دیگه ای هست که میدونید لطف کنید بگید ممنون میشم

پس مارو فراموش نکنید

...............




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 14:40  توسط امیر  | 

چند تا سوال .....

بازم سلام

راستش یه چند تا سوال دارم کسی اگه اطلاعاتی داره ممنون میشم کمک کنه

اول اینکه اصل دانشنامه من 6 ماه دیگه آماده میشه و فعلا مدرک موقت و ریز نمرات به دستم میرسه

میتونم با اونا اقدام کنم؟
2 - من کارمند شرکت نفت هستم. و شرکت هم به کارمندای رسمی سابقه کار نمیده . مگر در صورتی که کاملا استعفا بدی و اعلام کنی که هیچ حق و حقوقی از شرکت نمیخواهی. تنها یه نامه میده که شما کارمند رسمی هستی و از تاریخ ../../.. اینجا مشغول به کار هستی .

حالا با این مشکل چه راه حل هایی رو به من پیشنهاد میکنید؟

البته حکم های استخدام پیمانی و رسمی رو دارم  و تو وبسایت شرکت هم مدت سابقه و سمت و شماره سمت , پست سازمانی و...... هم هست ولی با اون نمونه سابقه کار مورد نیاز فرق داره 

یه سوال دیگه هم هست

این روزنامه رسمی شرکت چی هست و از کجا میتونم گیر بیارم و واسه شرکت های دولتی (وزارت ها) هم هست یا مخصوص شرکت های خصوصی هست؟
این سوال هم خیلی ذهنم رو مشغول کرده

منتظر راهنمایی هاتون هستم . اگه کسی تو هر کدام از سوالات میتونه کمکم کنه خیلی ممنون میشم و لطف بزرگی میکنه

موفق و سر بلند باشید

....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 1:19  توسط امیر  | 

بازم درگیر این بی قانونی هستم

سلام دوستای خوبم

اگه خدا بخواهد مثل اینکه مدرک من آماده شده

روز پنج شنبه گذشته صبح زود از محل کار با همکارم راه افتادیم به سمت شیراز قبل از ظهر یه تماس با دانشگاه گرفتم که ببینم مدرک چی شده . که اونا هم جواب دادن اون فرم های خام رسیده به دستشون و از شنبه مدارک , صادر میکنن و من میتونم برم بگیرم . (بالاخره اون تماس من با امور فارغ التحصیلان کل جواب داد) ولی بعد از ظهر که رسیدم شیراز اتفاقی یکی از بچه ها رو دیدم که مدرک دستش بود . ازش پرسیدم کی گرفتی ؟ گفت همین امروز رفتم برام صادر کردن .

با تعجب گفتم که زنگ زدن گفتن هفته ی دیگه , اینجا بود که حسابی قاطی کردم.

امروز از سر کار زنگ زدم  ، ولی باز اینبار هم گفتن آماده نیست منم حسابی داغ کردم و توپیدم بهش گفتم که هفته ی پیش به من گفتین تازه فرم رسیده دستتون و از شنبه شروع میکنید به صدور ولی هرکی اونجا بوده بهش دادین .شنبه دارم میام اگه آماده نبود خودتون میدونید. اون اقای 1/4 محترم هم گفت امروز صادر میکنیم و شنبه بیا ببر.

دیگه حوصله ندارم . دعا کنبد رفتم سالم برگردم .

اخه آدم از دست اینا چیکار کنه ؟

یه سوال :

من با مدرک موقت میتونم اقدام کنم ؟
اخه اصل دانشنامه 6 ماه دیگه اماده میشه ،

نامه ی معرفی به وزارت علوم هم میخواد؟  چون بهم گفتن واسه ترجمه باید اصل دانشنامه باشه که خودمون بدیم واسه ترجمه که اونم یه 2-3 ماهی طول میکشه. یعنی با این حساب یه 9 ماه دیگه

حالا نمیدونم باید چیکار کنم کسی میدونه؟

خوب حالا شنبه قراره بریم ببینیم چی میشه . فقط دعا کنید که سالم برگردم

منتظر راهنمایی هاتون هستم

همتون رو دوست دارم

فعلا .............



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 15:41  توسط امیر  | 

بعد از یه غیبت طولانی بازم سلام

سلام دوستای گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه

بعد از یه غیبت خیلی طولانی فکر کنم یه 20 روزی شد ؛ برگشتم البته جای نرفته بودم همین جا بودم ولی درگیر یک سری مشکلات

فقط می آمدم یه سر میزدم و چک میکردم میرفتم . الان دقیقا با گذشت 3 ماه از فارغ التحصیلی هنوز مدرک موقت من آماده نشده دیگه حسابی قاطی کردم . دیروز زنگ زدم دفتر امور فارغ التحصیلان مرکزی با کلی جر و بحث معلوم شد که فرم خام مدرک رو که دانشگاه تموم کرده بود و 3 ماه بود درخواست داده بود رو واسشون پست کردن شیراز ولی از دانشگاه ما کسی نرفته تحویل بگیره . من تا اینو شنیدم سریع زنگ زدم دانشگاه اونا گفتن که نه واسه ما نفرستادن ، وقتی گفتم زنگ زدم تهران و اینو به من گفتن جا خورد , گفت ما خودمون الان میرنگیم و پیگیری میکنیم.

خدا خودت شاهدی که با زندگی ما چطوری بازی میکنن , فردا نیایی بگی که چرا ........

دیگه خسته شدم بسه دیگه این بی قانونی و بی برنامگی اخه تا کی باید ........

بعد از 6-7 میلیون خرج و شهریه واسه یه لیسانس الکی ، حالاکه تموم شده باید این همه بری و بیای دنبال مدرک تازه اونم گواهی موقت .!!!!!!!!!

حالا از این جریان مهاجرت که بگذریم اگه مدرکم گرفته بودم و ماه پیش واسه محل کار ارایه کرده بودم الان حداقل 200 هزار تومان به حقوق اضافه شده بود خلاصه اینکه فعلا  از همه طرف واسمون بد میاد

فعلا که با عکس ها و تصاویر اونجا خودمونو سرگرم میکنیم

یه سایت جالب البته فکر کنم واسه شما قدیمی باشه ولی واسه من جالبه گیرم اومده که تصاویر زنده دوربین های ایالتی کاناداست که هر 1 دقیقه به روز میشه . یه قسمت خیلی جالب که داره این هست که تو استان آنتاریو ست . با کمک گوگل مپ میتونید تو شهر تورنتو یا سساکاچوان قدم بزنید فقط یه برنامه فلش پلیر 9 به بالا میخواد که فکر کنم همه دارن یه نگاه بندازید شاید واسه شما هم جالب باشه

http://www.immi-center.com/street-ontario.htm

این هم یه نگاه بندازید

http://www.twip.org/photo-of-the-world-north-america-canada-quebec-city-fa-8354.html

این هم 1 فایل pdf راهنمای مهاجرت به کبک  هست که فکر کنم به درد همهمون بخوره

http://persiandrive.com/791545

راستی از تمام دوستان و همسفران این راه که اهل شیراز هستن میخوام یه روز یه قرار بزاریم و با هم از نزدیک  آشنا بشیم. اگه تونستین برنامه ردیف کننید به منم اطلاع بدین اخه من که شیراز نیستم ولی حتما میام

راستی چند تا از دوستان گفتن که وبلاگ باز نمیشه نمیدونم چرا ولی با fire fox باز کنید فکر کنم که با explorer مشکل باز شه

خوب من دیشب تا صبح سر کار بودم و کم کم دارم reset میشم

در اخر هم از تمام دوستانی که ایمیل زدن یا نظر خصوصی گداشتن ممنون

دوستون دارم


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 8:45  توسط امیر  |